امروز از آن روزهاست از همان روزهایی که همه ی چراغها قرمزند . آنهایی که تمامی جاده ها در دست تعمیرند و تو باید پشت چراغ قرمز چهارراه، کولر را تا آخرین درجه زیاد کنی و به صدای غمناک خواننده ای گوش کنی که میترسد سیندرلا فراموش کند کفش بلورش را جاگذاشته است. درست در همین لحظه ترسی مبهم در وجودت رخنه می کند که ای وای نکند از یاد آنان که به یادشان هستی بروی ؟نکند تنها بمانی ؟
به صندلی شاگرد مینگری و جای خالی یک نفر فریاد می زند ، بوی عطرش در اتومبیلت می پیچد و صدای دخترک گل فروش که بوته ای رز در دست دارد و چشمان معصومش که بی رحمانه خاطراتت را ورق میزند و تو از حواس خالی می شوی . سبک ، بی وزن درست مثل آن روز که پشت چراغ قرمز همین چهارراه دسته گلی را از کودکی گل فروش یک جا خریدی . آن روز صندلی کنار راننده خالی نبود . آن روز چراغ قرمز انقدر تلخ نبود.
آنقدر از زمان دور میشوی که فراموش می کنی نگاههای منتظر را . اینجاست که صدای ممتد بوق اتومبیل پشتی ات خاطراتت را می خراشد و چشمان معصوم دخترک گل فروش که مصرانه می خواهد یادت بیاورد هر آنچه را که سالهاست دیگر نیست،قبلت را مچاله می کند . ابروان راننده ی پشتی در هم گره خورده و ثانیه های حرکت یک به یک رد می شوند و ثانیه های عمرت . از کیفت اسکناسی تا نخورده بیرون می کشی صفرهایش زیاداست شاید به تعداد ثانیه های از دست رفته ی حرکت .اسکناس را به دستان ظریف دخترک میسپاری و دسته ی رز قرمز را در آغوش می کشی. شاید حرکت را از دست داه باشی اما به جایش با بوی عطر رز پشت چراغ قرمز همان چهارراهی ایستاده ای که برگی از خاطراتت با او را میسازد وبوی عطر اوست که فریاد می زند زمان دکمه ی باز گشت دارد .