یه کم بخندیم شاید دلمون واشه

 

پلیس به غضنفر: اینجا ماهی‌گیری قدغنه!!! غضنفر: ولی اینجا تابلو نزدین!!!
پلیس: نزدیم که نزدیم، زود باش از بالای اون آکواریوم بیا پایین!!!!


=============================================


غضنفر میره کله پاچه فروشی، یارو بهش میگه: قربون چشم بگذارم؟
غضنفر میگه: نه آقا! حداقل صبر کن من برم قایم شم!

=============================================


غضنفر باباش میمیره میخواسته خاکش کنه، جو میگیرتش باراندازش میکنه!


=============================================


غضنفر می ره جبهه بعد از 2 روز برمی گرده.
میگن چی شد اینقدر زود برگشتی؟
میگه: بابا اونجا به قصد کشت تفنگ بازی می کنن!


=============================================


غضنفر رو برق می گیره، مامانش می گه: ننه جون ولش نکن همین بود که باباتو کشت!


=============================================


غضنفر می ره دزدی تفنگو می ذاره پشت گردن یارو
می گه: تکـون بخوری با لگد می زنم تو کمرت!


=============================================


به غضنفر می گن نظرت راجع به گرون شدن بنزین چیه؟
غضنفر می گه برای ما که فرقی نمی کنه، ما همون 1000تومن بنزین رو می زنیم


=============================================


از غضنفر می پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز می کنن؟
میگه: آخه پیاده خیلی راهه

=============================================


به غضنفر میگن: چی شد مامانت مرد ؟
میگه: رفت پشت بوم رخت پهن کنه افتاد...
میگن افتاد مرد ؟ میگه: نه بابا افتاد رو کولر ، کولر شکـست افتاد.
بهش میگن اون موقع مرد؟؟
میگه:نه آقا جان،بعد افتاد رو تراس ، تراس خراب شد.
میگن:خوب این دفعه مرد ؟ غضنفر میگه: نه بعد افتاد رو سقف گاراژ، سقف خراب شد!
بهش میگن:حتماً ایندفعه مرد ؟
میگه:بازم نمرد، دیدیم داره کُلّ خونه خراب میشه، با تفنگ زدیمش


=============================================

 

غضنفر میمیره، عکسشو نداشتند بذارن رو قبرش، تا گردن دفنش می‌کنند


=============================================


غضنفر رشته‌اش دامپروری بوده، روش نمیشده به کسی بگه.
یکی ازش می‌پرسه: رشته‌ات چیه؟
میگه: دامپیوتر، گرایش پشم افزار!

یادآوری

 

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

ایکاش

 

 

ایکاش یه شب که می خوابیم فرداش که بیدار شدیم ببینیم همه اونچه

که برامون اتفاق افتاده  

همش یه خواب بوده یه خوابی

که با بیدارشدنمون دیگه تموم بشه ایکاش

از جان و از دل..

سهم من از بهانه و باران چه می شود ؟
از غصه های هر شب و طوفان چه می شود ؟
رسم کهن نشانه صبرو قرار ماست
این صبر و بردباری انسان چه می شود ؟
گفتم ولی همیشه هم این حرفها خطاست
راهی بگو که ماجرا پایان چه می شود ؟
افتاده ام به انتظار روز های خوب
این لحظه های تیره و حرمان چه می شود ؟
با دست های پینه و با پای خسته ام
حق دل و شکستن آسان چه می شود ؟
لختی بیا به جای من ای مهربان من
بنگر که درد دائمی درمان چه می شود ؟
با هر که حرف می زنم هم درد این دل است
این راز بر ملا شده کتمان چه می شود ؟
آغوش گرم و مهربانت سهم من نشد
یا شد ولی بخاطر ایمان چه می شود ؟
من ماندم و تمامی این شکوه های من
آزادی و رهایی از زندان چه می شود ؟
حس می کنم همیشه من در قعر خواب ها
راز و نیاز هر شب و پنهان چه می شود ؟
و...................
این غزل درد دل با خدای کریم است شاید حرف دل خیلی ها باشد تقدیم به شما نیز باد با آرزوی لحظه های بارانی و زیبا

واي بر تو و واي برتو

شايد دير شد شايد خوب شد

نميدانم چه اتفاقي بايد مي افتاد و چه اتفاقي افتاد

اما ميدانم شنهاي ساعتم رو به پايان است

پنجره هاي اين خانه هيچ گاه بسته نميشود اما پرده هاي آن فقط در اين

 شهر گشوده ميشود و هنگامي كه زمان تمام شود نگاه خيره و

مستقيم ما هم سر به زير مي اندازد...

وقتي بخواهي خودت را تعريف كني دست و پايت ميلرزد

اين پيكر كيست كه در مقابل نگاه ذهنت نقش بسته؟

كه تو هميشه با اويي و او هميشه تنهاست

سر انجام اين تكاپوي تشويش آميز تو خود را در ميان خود بيگا نه ات

تنها ميگذاري و او بالهايش را كه به تو به امانت سپرده  را از دست ميدهد..

واي بر "تو "و واي بر "تو"

چقدر دور افتاده اند اين تو و تو

كاش ميشد تا دراين واپسين لحظات كه پنجره ها بازند خودت را در يابي

خودي كه ميداني از زمان جدايي جز انزوا و گاهي نجواي شبانه هيچ

 در چنته ندارد..

چقدر حرف زدن در اين وادي بي حروف دشوار است..

خدايا!

پيش از آنكه پرده هايت را از رويمان بكشي پرده هايمان را بگشا

كه اين است نهايت تمناي غريبان و قريبان

خدای من

خدای من !
مرا از سیطره ذلت بار نفس نجات ده و پیش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشیند از شک و شرک، رهایی‌ام بخش.

خدای من !
چگونه ناامید باشم، در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیه‌گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش،

آنچنان تجلی کرده‌ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده….
یا رب! یا رب! یا رب  !

 
" دکتر علی شریعتی "

یه سوال؟

سلام به همه دوستای عزیزم این روزا یه مقدار سرم شلوغ شده نمی تونم زیاد آپ کنم و زیاد

بهتون سر بزنم امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشید یه مطلبی رو می خواستم به نظر سنجی

بزارم دیشب با یکی از دوستان صحبت میکردم و بحث عشق و دوست به میان اومد ه نظر ایشون

دوست از عشق بهتره و نظرشون رو اینجور بازگو کردن که دوست یعنی قلب  و دل اما عشق یعنی

جنون دلم میخواد نظر شما رو هم بدونم برام بحث جالبیه می دونم نظرات شماهم دیدنی خواهد

 بود خوشحال میشم بیاین و نظرتون رو بگین و دلیلش رو هم بازگو کنین منتظر قدوم سبز همتون

هستم و دیدن احساس های زیباتون.

در ضمن اگه براتون مقدوره نظراتی که میدین و صحبتهاتون رو به صورت خصوصی نزارین تو این

زمینه آخه دلم میخواد همه استفاده کنن بازم ممنون .

بشنو خدای من

 

 

  باز  دریای دلم بیتابه .... باز ساحل آرام خوابه ...

                                    باز در عمق غروب .. وحشت شب ..

                                    باز در عمق وجود .. خواهش و تب .

                                           باز این دل من پر طوفان ..

                                           باز دیده ی دل پر باران ..

 

هراس من از شب نیست ... از سکوت یا که درد نیست ...

                        هراس من از راهیست  که نمی دانم به کجا می کشاندم ...

                                  و من تنهای تنها .. میان جنگل دنیا ..

                          گم کرده ام ره خود را پشت بیشه ها ی بیکسی ...

                                  تو ای خدای من ..بشنو صدای من

معشوق به عاشق گفت چه قیمتی را برای عشقت می دهی ، عاشق گفت همه چیزم را ، معشوق گفت فرزند برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است فرزند کوچکت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است جوان برومندت را می خواهم عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت زینبت را ، تمام زندگیت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم. معشوق گفت لبخند رضای خودم را به تو بخشیدم !


************************ 

 همه شهر دور او را حلقه زده بودند ، و هر کس قیمتی می گفت و کنار می رفت و نفر بعد سعی می کرد قیمتی بیش از او بگوید ، سر و صدای تعیین قیمت،  تمام شهر را پر کرده بود ، یکی از میان جمع فریاد می زد دو کیسه طلا دیگری می گفت چهار کیسه طلا یکی می گفت هم وزن او را طلا می دهم قیمت گذاری ادامه داشت ، تا اینکه پیرزنی از راه رسید و دلش ، حسرت او کرد ، در میان های هوی مردم فریاد زد دو کلاف نخ! جمعیت متعجب با تمسخر به سوی او بازگشت ، پیرزن گفت : هر چه گشتم بیش از این در خانه ام نبود برای خرید یوسف بدهم ، تمام زندگی ام همین است! ... یوسف را فروختند ، نه به دو کلاف نخ بلکه به قیمت تمام زندگی پیرزن ، چون او گرانترین قیمت را گفت.

****************

 گفتم لبخند رضایت را به من هم می فروشی ، لبخند زدی ، گفتی چه داری؟ گفتم من نیز تمام زندگیم را برای لبخندت می دهم ، لبخند زدی گفتی : از تو این همه نمی خواهم فقط عاشق من باش تا راه را بیابی و گم نشوی گفتم عاشقت هستم ، راه را نیز یافته ام ، لبخند زدی ..... چندی گذشت ،راه را گم کردم و در بیراهه ها، عشق به تو را نیز فراموش کردم . گفتم کمکم کن ، لبخند زدی، مرا به راه بازگرداندی .... اما چه فایده ؟! گفتم ای کاش در همان بیراهه ها عذابم می کردی، گفتم شیرینی عذابت برایم آسان تر بود، چون بعد از آن امید به لبخند رضایتت داشتم ، گفتم مرا بازگرداندی که به من بگویی چقدر ضعیف و حقیرم! گفتم:قبول، من حتی آن دو کلاف را هم ندارم ! من برای خرید لبخند رضایتت از خودم هیچ ندارم، هیچ!! لبخند زدی و گفتی از تو فقط همین را می خواستم تمام زندگی تو همین بود

واژه عشق

دل چگونه هست که بی دلیل می گیرد، بی دلیل بغض می کند و بی دلیل می بارد؟؟؟؟!!!

وقتی که هوای معشوقش را می کند چیزی جلو دارش نیست، دلتنگ می شود و ازدرد

هجران می گرید، آرام وبی صدا ،آنگونه که فقط معشوق صدای گریه هایش را می شنود...

 اگر معشوق خدا باشد و عاشق دل ببین چه عالمی می شود بین عاشق ومعشوق؟!

 همان بی دلیلها برای آن دو پرازدلیل است راستی مگرگریستن برای تنها معشوق دلیل هم

 می خواهد؟ مگردلیلی برای عاشق شدن هست که برای دلتنگی باشد؟

 وقتی دل هوای پرگرفتن سوی معشوق می کند دست ازهمه دنیا واهل دنیا می شوید

وآرزویی جز وصال درسر ندارد.

 وقتی معشوق خدا باشد باید بهای عشق راپرداخت باید فقط برای معشوق فداشد همین و بس!

 چه زیباست وقتی اشکهایت ازعشق ببارد وبیابان گونه هایت راآب حیات دهد و دلت ازعشق

 مدهوش و مست شود...چه زیباست که درفراق یاربسوزی اگریارت خدا باشد وبدانی با این

 سوختن هرلحظه به اونزدیک تر خواهی شد وچقدرزیباست خودی نبینی وهمه را فقط

 معشوق بینی!وچقدرزیباست واژه ی عشق......