سکوت
سکوت کن دلم
اینجاسکوت اجباریست
اگرچه حرف وغزل درنگاهمان جاریست
همیشه عشق برایم سکوت وابهام است
شبیه دیدن اودرخواب وبیداریست
چقدرپیرشدم
بامرورخاطره ها
به ذهن خاطره هایم سکوت غم باریست
دلم شکست وغزل مرد
اه...ای مردم
چقدرطعنه وزخم زبانتان کاریست
اگرچه حرف وغزل ناتمام مانده
ولی
سکوت کن دلم
اینجاسکوت اجباریست
نه زخمي زدي
نه مرحمي برزخمم شدي
سپرديم به سرنوشت
با خود نگفتي سرنوشت
كي خوب نوشت
مرگ كه نيست انتظار است
ميكشم به بلنداي آه يك عاشق
واشك
كه ديگر همراهيم نميكند
ديگر هراس ندارم
از نفس نكشيدن !
آهم كه بگيرد ميسوزاند حجم بغضهايم را
ميبيني
روبه راهم
اينكه گناه نيست
دروغ نيست !
دروغ هم گناه نيست !
ديگر گناه چيست ؟!
وقتي فرشته در آغوش پاييزجان ميدهد

مانده در پستوي خيال
حس مبهم حضورت
توبامني
دستت در گرو دست من است
قدمهايت همگام با قدمهاي من
ولي دلت در بندمن نيست
كه اگر بود
چشمانت
دنبال قدمهاي غريبه پرسه نميزند
تو مال من نيستي
تورا دور خواهم ريخت
از خيالم
تارها شوم
از كابوسهاي شبانه
وروياهاي روزانه ام


دیگــه بَســــــــــــــــ ــــــــــــــــــهْ !
بارانَـــــــ ـــــمْ از اَشکهایَت خِجاَلت می کـِـشــَــد ...!!!
سکوت
گاهی سکوتـــــ علامت رضایت نیــستــــ...
شاید کسی دارد خفـــــــه می شود
پشت سنگینــــی یک بغــ ـض..

نشنوید صدای گله هایم٫
و محکم بگیرید گوشهایتان.
بگذرید از روزگار نمناکم
ونگویید چقدر ساده لوح و حیران است.
آن منم که در این باروری خورشید٬
" تاریکم"
ریشه هایم زخمی ، ناله هایم بی رنگ
این منم ساده دل کودک شهر!
دیگر نخواهم گفت دلتنگم ...
باتو بودن
نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید

کمی زود بود
کمی زود بود،
ولی
دعایت گرفت مادر بزرگ
پیـــــــــــــــر شدم....

من خسته ام
من خستهام
خسته از آينه، از آدمی، از آسمان
مگر تحمل يک پرندهی کوچکِ خانهزاد
يک پرندهی جامانده از فوجِ بارانخوردهی بیبازگشت
تا کجایِ اين آسمانِ تمامِ روياهاست ؟
من هیچم
درختی ریشه در خاکم که ازغصه نمی رویم
من آن گم کرده احساسم رفیقم با پریشانی
خودم در ره رهم در خود نمی آیم نمی جویم
هزاران ناله سر کردم هزاران هان بشنیدم
چگونه بر تو بنمایم که من رانده ز هر سویم
من و آن خالق هستی زبان هم می فهمیم
تو هم اندیشه بر خود کن که من آواره اویم
اگر بغضم اگر شُکرم تو را دلخور ز من کرده
تو آخر بنده ای هستی ولی من با خدا گویم
بگفتی کیستم من هیچم هیچ هم نیستم من
سراسر زشتی و شرمم گنه کار و سیه رویم
پوسید...
خدایا رویاهای دوستام نپوسه...
خدایا من بهت گفتم از تنهایی وحشت دارم تو هم...
دست مریزاد ...
راضی ام به رضات....
اما خودمونیم تو خسته نشدی؟!
خاطرت هست؟
می گفتم در قانون من
چه بدانی چه ندانی،
چه بخوانی چه نخوانی
وقتی خون به نقطه ی جوش می رسد،
...شعر می شود...
اما چند روزیست واژه ها خیال قافیه شدن ندارند!
شعر امشبم تنها یک کلمه است:
تــــــ ــو!![]()
موج اگه میدونست که ساحل هیچ وقت دستش رونمیگیره برای رسیدن به اون نفس نفس نمی زد.
کاش دوستی هامثل رابطه دست وچشم بودوقتی دستت زخم میشه چشمت گریه میکنه وقتی چشمت گریه میکنه دستت اشکاشوپاک میکنه
ما پیغام دوست داشتنمان را با دود به هم میرسانیم
نمیدانم آنسو برای تو تکه چوبی هست؟
من که این سو
جنگلی را به آتش کشیده ام!
سرم را شاید بتوانند دیگران گرم کنند
اما وقتى تو نیستى
هیچکس نیست دلم را گرم کند
حتی ماهیگیر دلش سوخت... بخاطر آن ماهی كه از تنهایی قلاب را رها نمیكرد
در اين خانه هيچکس غريبه نيست