|
طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد | ||
چرا پنهان کنم؟ عشق است و پیداست درین آشفته اندوه نگاهم تو را می خواهم،ای چشم فسون بار! که می سوزی نهان از دیرگاهم چه می خواهی از این خاموشی سرد؟ زبان بگشا که می لرزد امیدم! نگاه بی قرارم بر لب توست که می بخشی به شادی ها نویدم! دلم تنگ است و چشم حسرتم باز چراغی در شب تارم برافروز! به جان آمد دل از ناز نگاهت فرو ریز این سکوت آشنا سوز! |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط رویا
|


در اين خانه هيچکس غريبه نيست