طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد
 
 

کوچ

 

نقشی که باران می زند بر خاک

خطی پریشان

از سرگذشت تیره ی ابرست

ابری که سرگردان به کوه و دشت می راند.

تا خود کدامین جویبارش خرد

روزی به دریا باز گرداند.

 
 


چرا پنهان کنم؟ عشق است و پیداست


درین آشفته اندوه نگاهم


تو را می خواهم،ای چشم فسون بار!


که می سوزی نهان از دیرگاهم


چه می خواهی از این خاموشی سرد؟


زبان بگشا که می لرزد امیدم!


نگاه بی قرارم بر لب توست


که می بخشی به شادی ها نویدم!


دلم تنگ است و چشم حسرتم باز


چراغی در شب تارم برافروز!


به جان آمد دل از ناز نگاهت


فرو ریز این سکوت آشنا سوز!