این موقع ها که میشه دلم خیلی می گیره... الان تنهام... الان می تونم یه دل سیر با خدام حرف بزنم... چون کسی نیست هی بیاد بهم بگه بسه دیگه بیا بیرون از تو اتاقت... الان از اون وقتاست که باید دو تا چایی بریزم،بشینم کنار خدام و باهاش دردو دل کنم....

خدای مهربونم روزی هزار بار مردن می دونی چقدر سخته!!!! ایمان دارم که میبینیم و صدامو میشنوی... تنهام خدا مثل خودت... فقط فرقمون اینه که من تو رو دارم...دلم می خواد چشامو ببندم تو بیای کنارم و بعد آؤوم سرو رو پات بزارم بگی: بنده ی من از چی نگرانی؟؟؟ چی ناراحتت کرده که چشات پر اشکه و بغض کردی؟؟؟ نبینمت اینطوری... منم با صدای بلند هق هق گریه می کنم،اونقدر که سبک شم... دلم گرفته خدا... دلم از این دنیات گرفته.... خستم ،خیلی خسته اونقدر که اگه الان بهم بگی چشاتو ببند و دیگه باز نکن... در یه ثانیه همین کارو می کنم...

تو ی ذهنم پر از حرفه ،پر از تصویره که روزی هزاران بار می خواستم که نبود.. که ذهنم خالی بود...خستم از اینکه همش تا می جنگم یا برای به دست آوردن یا فراموش کردن... هردوش جنگیدنه... حق بده یه جا آدم کم میاره... آدمم دیگه... تواناییم همین قدره... بیا و دستمو بگیر... بدم میاد از این دنیات... دردناکه.... سخته....

خدایا نجاتم بده.... منم ان بنده ای که توی تاریکی غروب مثه الان صدای « أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ » به آسمونت رسیده... خدیا تنها تو رو دارم که بهم کمک کنه... خستم....