ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب

ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب

ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار

ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار

کوچه دل با تو زیبا میشود
تو شفا بخش نگاه عاشقی

مهربانی نازنينی مثل عشق
با تمام شاپرک ها صادقی

چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پر نسترن

قلب من یک جاده تاریک بود
باتو قلبم کلبه پیوند شد

اشک هایم مثل نیلوفر شکفت

حاصلش یک آسمان لبخند شد
مرز ما گلدانی از احساس شد
 

تو گلدان پیچکی از عاطفه

تو شدی راز شکفتن

من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف

 بی تو فرش کوچه ها بارانی ست

بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز

در حصار عاشقی زندانی ست

قلب من تقدیم چشمان تو شد

 

ر الها

 

بار الها ، تو را به عزت ، عظمت و شكوهت ،

         

اميدمان را ياس ؛

               

              شاديمان را غم ؛

                      

                        و آرامشمان را كم مكن .

                                                   ( آمين )

 

دلم خیلی تنگ است
دلم خیلی تنگ شده ، با خودم فکر می کردم چرا هر وقت می گوییم دل فوری میرویم سراغ قفسه سینه و گمان می کنیم چیزی آنجه هست که نامش دل است ...
از خودم پرسیدم چرا همیشه فکر میکنم دل یک جایی نزدیک قلب یا توی همان قلب است ، اما نمی دانم چرا هر وقت دلم تنگ میشود انگار که یک چیزی توی قفسه ی سینه ام قنج میرود ، انگار یک چیز سفت و سخت را می کشند روی یک جای نازک ، دلم امشب خیلی تنگ است و دلم تو را می خواهد و تو پرسیدی فقط دلت یا خودت هم می خواهی ...
نمی دانم ، نمی دانم ...
می دانم که دوست نداری بگویم مگر چیزی به جز دل هم مانده ، می دانم که راست می گویی، می دانم که فقط دل نباید مانده باشد، می دانم که عقلم باید بی وقفه کار کند ، اما امشب خسته شده ام ، امشب می خواهم مثل همه باشم ، می خواهم بهانه ی آغوشت را بیاورم ، امشب بیتابم و راست می گویم ، امشب بی تابم ، فکر می کنی این همه زمان برای بیتاب شدن کافی نباشد؟ امشب حسابی بی تابم ، اما نمی گویم که دلم بی تاب است ، بلکه این عقل سرکش نیز بی تاب توست ، همین که خیلی خیلی خیلی به بیراهه می رود ، همینکه نمی خواهد بزرگ شود ، امشب بیتابی امانم را بریده ، خواستم با اشکهایم خنک شود ، اما آتشین تر از آن بود که خنکای اشکم سردش کند و راستش را بخواهی به گمانم اشکهایم هم آتش بیار معرکه شده اند و هیزم به آتش ِ این بی قراری می ریزند ...

دوستت دارم
خیلی خیلی خیلی دوستت دارم

 

 

باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار

باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار

باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار

باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار