
تقدیم به او که یاد داد عاشق باشم"

چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد رفتنم،
اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم
چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه
وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی:
دوست بدار و عاشق باش
آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی
چگونه ستایش کنم تو را که ناتوانتر از آنم که برای تو بنویسم
و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم
میدانم میروم ومیدانم که باید بروم
اما به کدامین منزل بیاسایم
بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان
آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به عشق آمیخته است
چون تو مرا کشاندی .
پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری
نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم
چون تا زمانی که که من در ملک تو هستم امیدوارم .
راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟
اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر جا
بروم ا زآن توست................پس هنوزدوستم داری
بهترین باش........
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،
ولی بهترین بوتهای باش كه در كناره راه میروید.
اگر نمیتوانی بوتهای باشی،علف كوچكی باش و چشمانداز كنار شاه راهی
را شادمانهتر كن.......
اگر نمیتوانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،
ولی بازیگوشترین ماهی دریاچه!
همه ما را كه ناخدا نمیكنند، ملوان هم میتوان بود.
در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،
كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،
چندان دور از دسترس نیست.
اگرنمیتوانی شاه راه باشی،كوره راه باش،
اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.
هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

نشانی.....
من نشانی از تو ندارم،اما نشانیام را برای تو مینویسم:
در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت
را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچههای تنهایی شو! كلبهی غریبیام را
پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگیام، در كلبه
را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را كنار بزن! مرا خواهی
دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشستهام..........
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونانكه بايدند نه بايدها...
مثل هميشه آخر حرفم را و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است لبخندهاي لاغر خود رادر دل ذخيره مي كنم
باشد براي روز مبادا!
اما در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي داند؟
شايد امروز نيز روز مبادا باشد!
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها ...

آشفته خاطر.......
یاریست در خاطرم...
شوریست در سرم
آتشین سهبا ایست در ساغرم
ولی در خاطرش نیست یادم
شاید خیال او همان ستاره ایست که زاده شده از کمند راه شیری وجودم؛
یا تلاقی دو صور است در امتداد آسمان زندگیم...
یاریست در خاطرم...
سکوت است شلوغی و گرمی بازارم؛
آه است نوازنده ی تار و تنبور شب نشینی های دل تنهایم؛
اشک دیده قطره ی باران است از ابر های بی قرار آسمان وجودم؛
دلم خاکستر پایمال شده ی آتش تنهایی است
وفکرم ماهی رها شده ی سواحل آشفتگی هایم...
یاریست در خاطرم...
با جشمان جاده های در انتظار وصال هم نگاهم؛
با شمع ها ی بی پروا در سوختن هم سودایم؛
چون خاک های رها شده درزیر سم روزگار در فنایم؛
یاریست در خاطرم....
ولی افسوس کاندر خاطراونیست یادم.
و اما یه جمله از جبران خلیل جبران:
صبوری، عشقی است که بیمار غرور شده.

و اما جمله های بی نظیر الهی نامه:
الهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند
در اين خانه هيچکس غريبه نيست